
دير فهميدي....
تو دير فهميدي كه من
چقدر دوستت دارم
آنقدر دير فهميدي كه لبانم
دوستت دارم را از ياد برده بود
تو دير فهميدي كه من منتظرت هستم
آنقدر دير فهميدي كه چشمانم
درهاي باز رو به تورا
نمي ديد
تو خيلي دير فهميدي كه دستهايم هنوز
گرماي دستانت را حس مي كند
آنقدر دير فهميدي كه
دستهايم از درخت تنهايي ام آويزان شد
تو دير فهميدي كه بي تو مي ميرم
آنقدردير فهميدي
كه وقتي برگشتي مرده بودم......
لذتی که در با تو بودن بود هرگز نخواهد آمد.
هفته قبل روزهاش بهترین روزهای زندگیم بود چون معنای زندگی رو فهمیدم.
*****************************************************************
روزگاریست در این کوچه گرفتار توام
با خبر باش که در حسرت دیدار توام
گفته بودی که طبیب دل هر بیماری
پس طبیب دل من باش که بیمار توام

غربت ديرينه ام را با تو قسمت میكنم
تا ابد با درد و رنج خويش خلوت می كنم
رفتی و با رفتنت كاخ دلم ويرانه شد
من در اين ويرانه ها احساس غربت ميکنم

نگاهي کرد و من را در به در کرد يقين کرد عاشقم بعدش سفر کرد شکستي خورد و آمد تا بماند ولي من رفته بودم او ضرر کرد

سکوتم را به باران هديه دادم تمام زندگی را گريه کردم
نبودی در فراق شانهايت به هر خاکی رسيدم تکيه کردم
زندگي دريا نيست ، اما زيباست . در ميان من و تو فاصله اي است
رنگ چشمون تو بوده
برای من زیبا تر از،طلوع خورشید بین کوهها،آب جاری توی رودها
شوق اشکهای تو بوده
حقیقته،حقیقته،ای همیشه تکیه گاهم،ای تو شعر هر ترانم،بی تو همدمی ندارم
عاشق تویی شیدا تویی،مریم پاکیزه من،ای تو معنای صداقت ،تو حقیقتی حقیقت.
تو رو دوست دارم،تو رو دوست دارم،تو رو دوست دارم.
تو عزیزی،نارنینی،با تو یک عشق،عاشق ترینی
من به لطفت،جون گرفتم،مهربونم به تو خو گرفتم
تو رو دوست دارم،تو رو دوست دارم،تو رو دوست دارم.

بی تو اما عشق بی معناست ، می دانی؟
دستهایم تا ابد تنهاست ، می دانی؟
آسمانت را مگیر از من ، که بعد از تو
زیستن یک لحظه هم ، بی جاست ، می دانی؟
تو ، خودت را هدیه ام کردی ، ولی من هم
شعرهایم را که بی پرواست ، می دانی؟
هر چه می خواهیم – آری – از همین امروز
از همین امروز ، مال ماست ، می دانی؟
گرچه من ، یک عمر همزاد عطش بودم
روح تو ، هم – سایه دریاست می دانی؟
دوستت دارم!» - همین ! – این راز پنهانی
از نگاه ساکتم پیداست ، می دانی؟
عشق من ! – بی هیچ تردیدی – بمان با من
عشق یک مفهوم بی « اما» ست ، می دانی؟
وقتی صدای هق هق گریه هاتو میشنوم و به یاد می آورم دلم آتش میگیرد...
وقتی حسرت از دست دادنت را به یاد می آورم قلبم میتپد گویی برای آخرین بار...
وقتی خاطراتم را به یاد می آورم میمیرم....
به کدامین جرم و گناه باید از هم جدا گردیم...
همیشه محبت بی کرانت در دلم زنده خواهد ماند.
بی تو چگونه بنویسم و برای چه بنویسم...
میدانی بی تو برای چه زندگی کنم.
گفتي ميخوام بهت بگم همين روزا مسافرم (بايد برم):
براي تو فقط يه حرف ساده بود كاشكي ميديدي قلب من به زير پات افتاده بود ..
شايد گناه تو نبود شايد كه تقصير منه شايد كه اين عاقبت عاشق شدنه .!!!

بــراي چشـم خاموشـت بميـــرم
كنــــار چشـمه نوشــت بميــــرم
نمي خـواهم در آغوشت بگيـرم
كه مي خواهم در آغوشت بميرم
شعر رفتن شعر غمگينی گل من،
اين رو نمی نويسم که بگم غمگينم، می نويسم که بگم دلتنگت ميشم، من و تو روزهای قشنگ و به ياد موندی زياد داشتيم، امروز از امام رضا خواستم که خيلی زود کارت درست بشه و بری. امروز از امام رضا خواستم که هميشه دوستيتو داشته باشم. با تو نوشتم و از تو نوشتم از دلتنگيام، از عشقم و دوست داشتنام، به يادت نوشتم و از هجرانت نوشتم، تو سرنوشتم اومده اونيکه دوستش داری از همه بيشتر، اونيکه براش ميميری از همه بيشتر، اونيکه خنده زياد رو لبات کاشت از همه بيشتر، اونيکه شادی آورد تو زندگيت از همه بيشتر، يه روزی بايد بره اون دوردورا، بايد بره جايی که معلوم نيست که ديگه ببينيش ولی هميشه تو خاطرت باقی ميمونه، نه گل من غمگين نيستم، می خوام ذره ذره با تو بودن تو زندگيم ثبت بشه، يه روزی اومدی تو زندگيم، يادت مياد؟ يه روزی بايد بريم از زندگی هم، فکرش و ميکردی؟ يه روزی بهم گفتيم سلام، يه روز هم بايد بهم بگيم خدانگهدار، يه روزی اولين روز قرارمون بود، يه روزی هم آخرين ديدارمون ميشه، حالا هستی ميخوام حالا رو داشته باشم وقتی رفتی اون موقع بهش فکر می کنم، کمتر از چند روز به رفتنت مونده، اون به يه چشم به هم زدن تموم ميشه و گيتارتو برميداری و شعر رفتن رو برام ميخونی، ميدونی که خيلی دوستت دارم، ميدونی برای اين بدنيا اومدم که دوستت داشته باشم. راستی اگه رفتی اسم هر محسنی رو شنيدی ميشه يه ذره هم ياد من باشی؟ اگه رفتی يه پسر مومشکی لخت و خنده رو ی بی مزه و شيطون و (مهربون و دوست داشتنی به قول تو) وبا روحیه ديدی ميشه ياد من بيفتی؟ اگه يه روزی يکی تو قلبت نشست ميشه بياد بياری که محسن هم يه روزی تو قلبت بود؟ ميخوام از لحظه لحظه اين شمارش معکوس استفاده کنم، ميخوام از ثانيه ثانيه با تو بودن لذت ببرم و خاطره بسازم. ميخوام تو هم کمکم کنی که بشه با تو يه داستان رمان بنويسم، از همون رمانهايی که هيچوقت از خوندنش آدم سير نميشه و هميشه دوست داره که دوباره بخونش. ميخوام از دوستيم با تو قصه بسازم قصه که نه افسانه ليلی و مجنون بسازم، داستان شيرين و فرهاد، ويس و رامين، علی بابا و ياسمين، ميخوام نقش اول اين قصه رو تو داشته باشی و اسم تو تو همه صفحاتش نوشته بشه. هميشه از تو نوشتن خيلی خوشحالم ميکنه، حالا که ديگه امروز فهميدم که کمتر از چند روز ديگه دارمت ميخوام به همه چی فکر کنم جز دلتنگی و غصه و غم و دوری و هجران و رفتن. ميخوام فقط به خنده و شادی و شيطنت و تو فکر کنم که من يه دونه گل بيشتر تو دنيا ندارم و خودت ميدونی گل من کيه؟
ميخوام بگم: دوستت دارم
دوستت دارم
گرمي دست هايت چيست که دستهايم آنها را ميطلبد ؟
در آينه چشمهايم بنگر چه ميبيني؟
آيا ميبيني که تو را ميبيند؟
صداي طپش قلبم را ميشنوي که فرياد ميزند دوستت دارم؟
دوست ندارم که بگويم دوستت دارم
دوست دارم که بداني دوستت دارم


دوستت دارم تا همیشه ... تا ابد ... دوستت دارم تا جنون ... تا دیوانگی ... دوستت دارم تا گریه ... تا بهانه ... دوستت دارم تا خاطره ... تا مهربانی ... دوستت دارم تا نوازش ... تا بوسه ... دوستت دارم تا انتظار ... تا تحمل ... دوستت دارم تا زخم ... تا ضربه ... دوستت دارم تا شکستن ... تا عذاب ... دوستت دارم تا امید ... تا خیال ... دوستت دارم تا دوباره ... تا دیدار ... دوستت دارم تا عشق ... که برتر و بدتر از آن نمی شناسم ... دوستت دارم.
اما افسوس که او هرگز نمیداند.
